به اونجا رسيديم كه محمد سيگار رو دود مي گرفت و به لباسها و سر و كله من فوت مي كرد كه حسابي بوي سيگار بگيرم تا ....
صداي اذان صبح از گلدسته هاي حرم امام رضا قابل قابل شنيدن بود. نماز رو كه خونديم براي يكي دو ساعتي خوابيدم تا سر كلاس چرت نزنم.ساعت 7 بود كه ابراهيم بيدارم كرد و راهي دانشكده شديم.
ساعت 8 دانشگاه بوديم و مستقيم رفتيم تو كارگاه درس روستا!
طبق معمول هر كي روي يه ميز وسايلشو پهن كرد و مشغول كار شد.
اين توضيح رو بدم كه هر كي وسايلشو پهن مي كرد عمومي مي شد و بقيه هم ازش مي تونستن استفاده كنن.
چون شب پيش نخوابيده بودم و چشمها قلمبه زده بود بيرون و كمي هم خسته و ژوليده بودم قيافه م دقيقا شبيه اين مردهاي متاهل و گرفتار شده بود.
آناهيد (قبلا وصفشو كردم) اومد و يه سركي كشيد كه ببينه چه كار كردم كه شايد ايده اي جديد به ذهنش برسه و بره ازش بهره برداري كنه!
ولي از اونجايي كه من عادت نداشتم با رنگ و تزيين خاص و اينجور جينگولك بازيهاي مختص دانشجويان معماري اصل كارم رو تحت الشعاع قرار بدم ، باعث شد كه آناهيد يه جورايي كنجكاو بشه و ته توي كارم و دربياره!
يه چهار پايه كشيد و اورد كنار ميزم گذاشت و گفت : اجازه هست؟
من هم بدون اينكه عكس العمل خاصي نشون بدم فقط گفتم : خواهش مي كنم.
نشست و به كارم دقيق شد. زير چشمي مي پاييدمش . از بالا به پايين و از پايين به بالا !
مثل اينكه چيزي دستگيرش نشده بود. يه چند دقيقه اي به همين منوال گذشت. ديگه طاقت نياورد و بلند شد كه بره!
ولي يه دفعه برگشت و گفت : آقاي شب پره خطكش مثلثي تون و ميدين؟
در سامسونتم باز بود.اشاره كردم كه توي كيفه برشدار!!
ميز و درو زد و رفت سروقت كيفم.
همونطور كه داشت توي كيفم رو برانداز مي كرد يه هويي مثل اينكه سوسك ديده باشه فريادي كشيد و با چشمهاي گرد و قلمبه شده ش من و نگاه كرد. قيافه ش كاملا مثل علامت تعجب شده بود!! يه لحظه ترسيدم نكنه سر بريده اي ، چه ميدونم چيز خيلي خصوصيي از من ديده باشه كه چنان متجب و هاج و واج داره به من نگاه مي كنه!
از روي چهارپايه نيم خيز شدم و سرم و بردم تو كيفم كه ببينم چي شده! اما چيزي نبود كه قابل ملاحظه باشه!
ازش پرسيدم چي شد؟
اشاره كرد به جيب كوچيكه داخل سامسونتم . كامل بلند شدم و لبه جيب رو كشيدم!!!
به به !! محمد آقا كارش و كرده بود.با گوشه چشمم به محمد نگاهي انداختم . نيشش تا بنا گوش باز شده بود و خودشو زده بود كوجه علي چپ!
من از بيگانگان هرگز ننالم
كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد
غلام همت آن نازنينم
كه كار خير بي روي و ريا كرد
دستم و كردم تو جيب و كشيدمش بيرون!
يك نخ سيگار اهدايي محمد به كيف بنده و نه اينكه منم خيلي خيلي بچه مثبت بودم! ديدن اون نخ سيگاره همه ذهنيات آناهيد رو به هم ريخته بود.
هنوز نمي تونست باور كنه كه من اهل دود باشم.البته شايد بوي دود سيگار رو هم حس كرده بود. ولي چيزي به من نگفت و بدون اينكه خط كش و برداره رفت سرجاش نشست.
خانومهاي كلاس كه از اين حركت آناهيد متعجب شده بودند رفتند كه قضيه رو كامل ازش بپرسند.
الحمدلله فاصله فيزيكي بين اون و من در لحظه حادثه تعجب آناهيد بيشتر از اون بود كه بقيه فكرهاي ديگه اي بكنن!!!
محمد هم براي اينكه كارم خيلي بيخ پيدا نكنه اومد و نخ سيگار و از توي كيفم برداشت و مثل يه برادر بزرگتر! شروع كرد به نصيحت كردن من و طوري كه همه بشنوند گفت: بيين شب پره جون! تو هنوز جووني و اين كارها از تو بعيده و اعتياد از همين لامصب شروع مي شه و اگه به فكر خودت نيستي به فكر خانومت باش و از اين جور حرفها!!
ديگه همه دور من جمع شده بودن و داشتند سخنراني حكيمانه محمد رو گوش مي دادند.
به چشمهاي يكي يكي شون نگاه كردم. يه جورايي مي شد فهميد كه دارن چي فكر مي كنن. خانومها كه احتمالا به اين فكر مي كردند كه حيووني خانومش! حتما گول قيافه به ظاهر مثبتش رو خورده و زنش شده! اين پسره موفنگي چطور تونسته تو اين دو سه ترمي كه باهم همكلاسي بوديم چيزي بروز نده! حتما رفيق نا باب باعث و باني اين حال و روزشه و ...
قيافه متعجب و ترحم انگيزشون خيلي ديدني بود.
نطق محمد هنوز تموم نشده بود. ولي من اصلا نفهميدم چي گفت!
محمد هم كه ديده بود من چيزي براي دفاع نمي گم هي پياز داغش رو زياد مي كرد و رسيده بود به كريستال و هروئين تزريق و ...
كاملا اون وجهه بچه مثبت شاگرد اول كلاس از بين رفته بود! داشت خنده م مي گرفت. ولي به نظرم اگه گوشه لبم براي خنده باز مي شد آماج لنگه كفشهاي دوستان با محبتم مي شدم كه خيلي دلشون به حال من مي سوخت!
بلند شدم و از كارگاه زدم بيرون! يه سر رفتم تو سرويسها و آبي به سر و كله م زدم ! قيافه م تو آيينه به دليل بي خوابي ديشب و نرسيدن به سر و وضعم مزيد بر سخنان قراء محمد دقيقا مثل معتادهاي درجه يك بود!
خودم و مرتب كردم و رفتم سر كلاس.
استاد اومده بود و همه سر جاشون نشسته بودن. من هم رفتم سر ميزم و نشستم.
از طرفي خوشحال بودم كه ديگه از چشم همه افتادم و ديگه كسي كاري به كارم نداره اما از طرفي هم ناراحت بودم به خاطر خراب شدن وجهه خوبي كه اين دو سه ترم براي خودم دست و پا كرده بودم.
تا ظهر كه كلاس براي خوردن نهار تعطيل بشه نگاهها همه طوري ديگه شده بود. انگاري مي خواستن با رفتارشون به من بي خيال بفهمونن كه كار اشتباهي مرتكب شدم و بايد توبه كنم و ...
كلاس براي ناهار و نماز تعطيل شد و مستقيم رفتيم سلف و ...
شرمنده که دیر دیر آپ می کنم
اگه خدا بخواد کارم تغییر کوچولویی کرده و از این به بعد در خدمتتون بیشتر شرفیاب می شم
ادامه خاطره هم یادم نرفته
انشاالله در فرصت مناسب
یه دفعه همه چشمها برگشت به سمت من و من هم که فکر نمی کردم همچین اتفاقی بیفته سریع یه دروغ دیگه سر هم کردم و گفتم خانومم دانشجویه شهر دیگه ست و نتونست بیاد!
رئیس دانشگاه هم که تو صدر مجلس جلوس نموده بودند و داشتند حسابی به خودشون می رسیدند لبخندی زد و گفت : انشاء الله تو برنامه های بعدی همراه بیارینشون و از این جور تعارفات.
گرمایی زیر پوستم احساس می کردم و دلم می خواست کله مجتبی رو بکوبم به میز!
ولی خودمونیم بد هم نشد!
از اون روز به بعد شدیم متاهل کلاس و از چشمها افتادیم
خب دیگه مقدمات تموم شد برم سر اصل خاطره ( شاید بگید این همه اراجیف مقدمه بود پس اصلش چیه ؟)
باید بگم خود خاطره کمتره و زود تموم می شه! باور ندارین؟ خوب بقیه شو بخونین تا باور کنین!
یه شب از شبهایی که طبق معمول تو اتاق ابراهیم و محمد تلپ بودیم برای امر مقدس درس خوندن(ناگفته نماند که من اکثر اوقات با این شنگول و منگول بودم و شبها هم اتاقشون تلپ)
ساعت یازده و نیم دوازده بود که یادم اومد خبر ندادم خونه که امشب نمیام و نگران می شن
از اونجایی که تو هتل آپارتمان بودیم و نمی شد زیاد تردد کرد و صاحب خونه من و می دید خفتم می کرد که این یارو مستاجر اینجا نیست و غیر قانونی اومده اینجا و کلی دری وری می گفت
برای همین دزدکی میومدم و می رفتم و البته به بهونه کار داشتن و زود کارم و انجام می دم و ... می رفتم اتاق دوستان و خارج نمی شدم!!
خلاصه خبر ندادم که نمیام و خونه هم نگراااااااااااان!!
پکر بودم و دلم از حال مامانم پر تشویش بود
بر و بچ که دیدن من دیگه حالی برام نمونده بنا به شوخی و خنده و ... گذاشتند که البته فضا عوض شد!
محمد از خاطراتش می گفت و ابراهیم هم فقط بلد بود لبخند ملیحانه بزنه و ...
شوخی و خنده و ... تا ساعت دو و نیم سه بعد از نیمه شب ادامه داشت و وقتی خورجین خاطرات شیرین کاری های محمد تموم شد و کف گیرش خورد به ته دیگ بنای رفیق ناباب بودن و گذاشت که بیا یه نخ سیگار بکش از فکرش میای بیرون و از این جور مخ زنی ها!
منم بهش می گفتم : خانومم بدش میاد و بفهمه قهر می کنه و باید باز چند روز نازشو بکشم و کلی به خرج میوفتم راضیش کنم و ...
محمد هم می گفت اینقده بچه ننه نباش و ای زن ذلیل و تو هیچی نمی شی و ...
من هم که از بابت زن و ... خیالم راحت بود و از اونجایی که می دونستم محمد اهل این حرفها نیست در واکنش به مخ زنی هاش گفتم : سیگار نه ولی اگه مخدری باشه حاضرم مصرف کنم!!!!
دهان محمد و ابراهیم باز مونده بود كه اين چي مي گه؟ خل شدييييييييي؟
گفتم : نه ! جدي ميگم ! سيگار مزخرفه و مضره و ... ولي مخدر مسكنه و فاز مي ده و حال مي ده و ...
محمد كه مي خواست كم نياره گفت جدي مي گي؟
گفتم آره خب! مگه من شوخي دارم؟
از جاش بلند شد و از اتاق رفت بيرون!!!
با خودم فكر كردم نكنه اين ساعت از شب كسي ديگه اي از بروبچس هم دانشگاهي بيدار باشه و اتفاقا مخدر هم داشته باشه و من جلو محمد كم بيارم!!
تو همين فكرها بودم كه ديدم اومد و البته دست خالي و هزار البته پكر!
قيافه ناخشنودي به خودم گرفتم و گفتم چيه ؟ چيزي پيدا نكردي؟
به من نگاهي كرد و گفت آخه يه كم به فكر خودت نيستي به فكر خانومت باش!
گفتم نترس بابا معتاد نمي شم. طبيعيه بابا! تا حالا زياد از اين كارها كردم و ...
چون فكر مي كردم كسي رو بيدار پيدا نكرده ادامه دادم خب حد اقل يه نخ سيگار پيدا مي كردي!
برگشت و از اتاق رفت بيرون و مثل اينكه رفته بود و يكي از دوستان رو بيدار كرده بود و سه نخ وينستون گرفته بود و اومد!
ديدم دارم كم ميارم و هر جور كه شده بايد كاري مي كردم كه مجبور نشم سيگار بكشم!
چون با اولين دود گرفتن سرفه مي كردم و دستم رو مي شد!
يه نخ سيگار گرفت به سمتم و ديدم نمي شه جا زد!
گرفتم و گذاشتم گوشه لبم! و همونطور كه سيگار رو لبم بود گفتم آتيش!!!
سيگار بالا پايين شد و خيلي حال داد مثل اين فيلمها شده بود!
كبريت و از جيبش درآورد و آتيش زد.
پك اول و برا روشن شدن زدم و پك دوم و طوري گرفتم كه دود تو حلقم نره و سرفه م نگيره!
پك سوم و چهارم و ...
سيگار نصفه شده بود و محمد هم كه متوجه شده بود الكي دود مي گيرم سيگار رو از روي لبم برداشت و الباقيشو خودش دود كرد و به روي من و همه لباسام فوت كرد كه قشنگ بوي دود بگيرم و خونه كه رفتم كلي حالم و جا بيارن!
خب ديگه داره زياد مي شه الباقيش باشه براي بعد....
اولین سال تاسیس دانشکده
اولین ورودی رشته معماری
کلاس ۱۵ نفره که ۹ تا آقا و ۶ تا خانم دانشجوهاشن و ...
خودتون حدس بزنین ! بدون سال بالایی و انتخاب واحد اجباری و این ۱۵ نفر هم به عنوان یک گروه پیشتاز چه صفایی داره
استادها توپ! نمره افی در کار نیست و خلاصه تو خود بخوان این حدیث مجمل ...
سه تفنگدار یکی من ، يكي محمد از بهشهر و يكي ابراهيم از قوچان
هميشه با هم بوديم و بين اينها محمد سه سال از من بزرگتر و ابراهيم يه سال كوچكتر بود.
من كه تو شهر خودم بودم كه هيچ ، اما اون دو تا همون ترم اول با الباقي بر و بچس رشته هاي ديگه يه سوئيت هتل آپارتمان كه از طرف دانشگاه اجاره شده بود و البته كرايه شو از دانشجو ها مي گرفت ، ساكن شده بودند.
خب از اخلاقشون بگم كه اين محمد شر! تا دلت بخواد!
چيزي نبود كه ازش سر در نياره! از دوشيدن شير مرغ تا ... حتي مي تونست آپولو هوا كنه! باور كن!!
نقطه مقابلش ابراهيم كه تا دلت بخواد سر به زير و مظلووووووووووووم!
گردنشو مي زدي نفسش بالا نميومد!
و اما من هم كه معرف حضور عنبرتان هستم. تا دلتون بخواد مثل آب زير كاه! حسابي اطلاعاتي و مرموز!
از همون ابتدا كه از خدمت مقدس سربازي مرخص شديم و وارد دانشگاه گرديديم (انشا رو حال كن) با سر كچل و اخلاقي كه در بالا از نظرتان گذشت خورديم به تور اين دو تا شنگول و منگول . منم شدم حبه انگور!
خلاصه من هيچ نمي از خود پس نميدادم تا اينكه در ماه مبارك رمضان تصميم به گفتن دروغي بس بسيار بزرگ گرفتم!
يه مهموني كوچيك به صرف افطار و كاملا دانشجويي ترتيب داديم! البته اين فكر آناهيد، زبلترين دختر كلاس،بود و با پولي كه رو هم گذاشتيم از رستوران غذا تهيه شد و خانومها هر كدوم يه چيزي تقبل كردند از قبيل آوردن ظروف چيني و شوله زرد و حلوا و ...
همه استادها و مسوولين دانشگاه هم دعوت بودند كه البته غير از چند نفرشون الباقي افتخار ندادند!
افطاري خيلي با حال و ابرو مندي بود و كلي خوش گذشت!
حالا بريم سر دروغ بزرگ!!
در حين اينكه فعاليت براي انجام مراسم افطاري به اوج خودش رسيده بود من كه از قبل حلقه برادرمو گرفته بودم تو دستم كردم و اين وسط محمد بلا ، يه لحظه ديدشو همون وسط كليد كرد به من و من هم كه ميدونید زدم زيرشو انكار كردم و ...
يكي دو بار ديگه اين كار و كردم و حلقه رو نشون دادم و ضمني تو خاطر بچه ها اين مساله بوجود اومد كه اين يارو(خودمو ميگم) متاهله و نمي خواد رو كنه!!!
ديگه داره زياد ميشه
الباقيش باشه بعدا...
یعنی دو ماهه شده که به همین مناسبت جشن واکسیناسیون رو برگزار کردیم
و دو تا واکسن آمپولی بهش زدیم که دادش هوا رفت![]()
راستی ما عجب پدر مادرهای سنگ دلی هستیم هان!![]()

